هرگز ازمرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش ازابتذال شکننده تربود...هراس من باری از مردن درسرزمینی است که مزدگورکن از آزادی آدمی افزون باشد....... احمد شاملو پارادوکس
پارادوکس
تیر 1384
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو

هر فیلم فقط 100 تومان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384

درود.. امروز شمارا میهمان شعری از خانم ناهید ایزدی می نمایم .شعری که هربار  میخوانمش حسی شبیه خاصیت بودن را در من بر می انگیزد که از باز گفتنش الکنم...بگذریم واما خود شعر...
میچرخ.

میچرخ..

میچرخ...

سگ مست!

جفت نعش گر گرفته ام را به دندان حقارت می کشی که چه!؟

دلشوره های کابوس نخستینم...

من که گاومیش تو لنگ لنگان را

با  ران  خام ماسیده برپوزه دوگوزنان

به دستمال سپید که: نترس!

می پوشانیدمت!

وتو بانعره ای هرگز!

واستخوانهات که ازاستتارگوشت وپوست ـ

بی خون وعریان  زاده می شدند.

ومن که ازدرد به شاخهات می آویختم...

دردا...

وکابوس واپسین: آنگاه که حریصانه تکه های گوشت درشیرپخته سرتورا ـ

می جویدمش باطعم سرد کاه.

وهیچ قانونی اما اشتهای بلعیدن مرا باز نمی داشت...

دردا...

بگذر!

ازمن دست بردار!

دیری نپاید که: استخوان پوسیده سالیان ساق گاومیشی ـ

دیگری را ازساق برخاک خواهدش کشانید...

مرگ موذیانه درمشت مادرانمان لا نه کرده است.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 13884


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...
لینک سایتها ووبلاگهای برگزیده


کارگاه شعروقصه
کتاب کوچه
شاهرگ
پندار
درج
دوات
کلاغ
شعر معاصر افغانستان
آوای آزاد
مجله فروغ
عباس معروفی
حمیراطاری
مریم هوله
داریوش آشوری
oxin
حسین گرجی
غزل پست مدرن
قابیل
ماندگار
ساراشعر
باغ شعر

عناوین آخرین یادداشت ها