X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1384 ساعت 20:58
 

دستها

نوشته بودی :با دستهایش خفه اش کرد.حالا می خواهی دستهایش را پاک کنی ویک جوری آلت قتاله را مخفی اش کنی ،اما نمی دانی به جای واژه دستهایش چه بنویسی که نه کسی به وجود این جنایت پی ببرد ونه دستهای او به گناه آلوده شود.مانده ای... پاکت سیگار را بر می داری ،یک نخ برای خودت روشن می کنی ویک نخ هم برای او. دارد با اضطراب در اتاق قدم میزند وبا ولع سیگار می کشد.داری دست نوشته هایت را زیرو رو می کنی وبا ولع سیگار می کشی ،نمی دانی که چه انگیزه ای باید داشته باشد که اینگونه خفه اش بکند. نمی داند...خودش هم گیج شده است. آمده بود که کمی با هم حرف بزنند وسنگهایشان را وابکنند. نمی خواستی که آخرش اینگونه شود، چون اصلا قرار نبود یکی کشته بشود، اما خودت هم غافل گیر شده بودی.رفته بودی برای خودت چای ریخته بودی وآمده بودی سر وقتش تا خواسته بودی بنویسی:نشسته بودندو...به یکباره نوشته بودی:دست هایش راگرفت به طرفش کف دستها را به او نشان داد و گفت: راستی تو یه زمونی می تونستی کف بینی کنی حالام ببینم چند مرده حلاجی ؛که به یکباره دستهایش را برد طرف خرخره اش ومحکم فشار داد،آنقدر محکم که خودش هم نفهمید که کی خفه اش کرد. فقط موقعی فهمید دستهایش را محکم رو گلویش فشار میدهد که دیگر کار از کار گذشته بود.حالا هم می خواهی این گندی که بالا آمده را یک جوری ماست مالیش کنی،اما نمی شود.مثل خر تو گل گیر کردی.حوصله ات سر میرود،پالتو وشال گردن ات را بر می داری ،میزنی بیرون.همه جا را برف گرفته ،از دیروز یک ریز برف می باریده، حالاهم که قطع شده سوزش پیر سگ را هم در می آورد.شال گردن ات را محکم رو صورتت می پیچی ،مسیرت را عوض می کنی تا شاید ببینی اش، هنوز دو تاکوچه رد نکرده ای که می بینی اش.پالتو پوشیده وشال گردنش را محکم رو صورتش پیچیده ،آن طور که قرص راه میرود مطمئنی که نرسیده کار را تمام خواهد کرد،چرا که از این نوع راه رفتن فقط بوی خون می آید! تصمیم می گیری وقتی که برگشتی خانه یک جوری مانع اش شوی. مثلا بنویسی : همین که رسید پشت در قبل از این که زنگ در را به صدا دربیاورد پشیمان شد یا اصلا داشت از کوچه رد می شد .اما دیگه کار از کار گذشته چرا که دررا برایش بازکرده . اوهم حالا یک پایش داخل حیاط خانه است.می دوی تابلکه ازپشت بگیریش ومنصرفش کنی اما دیگر بی فایده است چرا که رفته تو و دررا بسته.سعی می کنی از دیوار بروی بالا.می روی بالا ، می بینی که می خواهند بروند داخل خانه وبعدش دیگرهیچ چیز نمی بینی چون

جلوی پنجره همه اتاقها پرده ضخیمی کشیده اند.از روی دیوار می آیی پایین، تا خانه یک نفس

می دوی.می روی پشت میزت می نشینی ،می خواهی منصرفش کنی، می خواهی بنویسی:صدای زنگ می آمد پاشد رفت دررا باز کرد...صدای زنگ می آید،یکی دستش را روی زنگ گذاشته ودارد یک ریز زنگ میزند. حس می کنی که حتما دنبالش کرده اند که اینطور دارد زنگ می زند.سریع دست نوشته هایت را پنهان می کنی ومی روی دررا باز می کنی.پالتو پوشیده وصورتش را محکم با شال گردن پوشانده.

تعارف می کنی می آید تو،همین که می خواهید بروید داخل ساختمان، حس می کنی روی دیوار

 حیاط سایه ای ایستاده، از زیر چشم نگاهش می کنی یکی که پالتو پوشیده وروی صورتش را

 با شالگردن پیچانده، روی دیوار نشسته .اهمیت نمی دهی، وارد خانه می شوید. می بری اش

 تو اتاق مطالعه،برایش چای می آوری تا گرم شود.چای را میخورد،اززیر پالتویش پاکتی در می آورد.

پاکت را میدهد به تو.بازش می کنی. نوشته:او بادستهایش خفه اش کرد.دستهات می لرزند،کاغذ ازدستت می افتد.

حس میکند ترسیده ای.پاکت سیگاررا برمیدارد،یک نخ برای خودش روشن میکن ویک نخ هم برای تو .با ولع سیگار میکشد.باولع سیگار می کشی؛می گویی :چه کار کنم ؟می گوید: چاره ای نیست باید

دستهایش را پاک کنیم.می گویی: خوب به جاش...حرفت را قطع میکند،می گوید: خوب به جایش طناب می آوریم.

تو ذهنت جرقه ای میزند،خیلی سریع پا می شوی ومی روی از انباری طناب می آوری.می گویی: آره نقشه خوبیه ،

هیچ کس هم شک نخواهدکرد.می روی بالای میزت ،طناب را محکم از سقف می بندی ،بر می گردی تا نگاهش کنی،

 می بینی نیست.حتما رفته برای خودش چای بریزد.مهم نیست، چون این را حالا خوب می دانی که فردا روزنامه ها می نویسند:یکی که به آخر خط رسیده بود خود را حلق آویز کرد . هیچ کس هم به تو شکش نخواهد برد.