هرگز ازمرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش ازابتذال شکننده تربود...هراس من باری از مردن درسرزمینی است که مزدگورکن از آزادی آدمی افزون باشد....... احمد شاملو پارادوکس
پارادوکس
تیر 1384
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
سلام دوستان شرمنده ازاینکه باز هم دیر به روز شدم اما قول می دهم که بعد از این حداقل هر هفته یک بار به روز شوم وحالا  مثنویی را می خواهم بنویسم البته با ید از خانم ها معذرت خواهی کنم اگر چه قصد هیچگونه اسائه ادبی را نداشته ام وتنها حسی بوده است که مکتوب شده..

هنوز هم پیرهنش بوی زن می داد           
هنوز هم بوی خوش لجن می داد

به فکر قصه مجنون :نکته ای کم داشت      
هنوز آخر قصه سوال مبهم داشت

به فکر اینکه اگر جای مجنون بود              
در آخر قصه ردپایی ازخون بود؟

که مرد باید پری قصه را می کشت؟            
 ویا به سبک مدرنیسم خود را....

هنوز ازگذر بی تکیه گاه می ترسد
هنوز از من. از تو. از گناه می ترسد

زنی که پیرهنش بوی  مرد می گیرد         
خدای خواهش تن بی قبیله می میرد
     

سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384

درود.. امروز شمارا میهمان شعری از خانم ناهید ایزدی می نمایم .شعری که هربار  میخوانمش حسی شبیه خاصیت بودن را در من بر می انگیزد که از باز گفتنش الکنم...بگذریم واما خود شعر...
میچرخ.

میچرخ..

میچرخ...

سگ مست!

جفت نعش گر گرفته ام را به دندان حقارت می کشی که چه!؟

دلشوره های کابوس نخستینم...

من که گاومیش تو لنگ لنگان را

با  ران  خام ماسیده برپوزه دوگوزنان

به دستمال سپید که: نترس!

می پوشانیدمت!

وتو بانعره ای هرگز!

واستخوانهات که ازاستتارگوشت وپوست ـ

بی خون وعریان  زاده می شدند.

ومن که ازدرد به شاخهات می آویختم...

دردا...

وکابوس واپسین: آنگاه که حریصانه تکه های گوشت درشیرپخته سرتورا ـ

می جویدمش باطعم سرد کاه.

وهیچ قانونی اما اشتهای بلعیدن مرا باز نمی داشت...

دردا...

بگذر!

ازمن دست بردار!

دیری نپاید که: استخوان پوسیده سالیان ساق گاومیشی ـ

دیگری را ازساق برخاک خواهدش کشانید...

مرگ موذیانه درمشت مادرانمان لا نه کرده است.


یکشنبه 29 خرداد ماه سال 1384

امروز  می خواهم دو غزل زیبا  که سرشار از حس نوستالوژیک وصداقت هست  را از خانم مهرنوش طاهرخانی برایتان بنویسم. امیدوارم که لذت ببرید.

تورفته ای که چنین بی گناه می ترسم

زتازیانه ابر سیاه می ترسم

دوباره بوی کدامین افول می آید

که ازسیاهی بیرحم چاه می ترسم

چقدرساده به سیمان وسرب دل بستیم

من ازنتیجه این اشتباه می ترسم

مرا به سمت همان اتفاق تازه ببر

از این هجوم پر ازاشک وآه می ترسم

هراسم اینهمه ازمرگ آینه نیست

من ازشکستن تصویر ماه می ترسم

بگو که خوشه گندم دوباره می روید

دوباره حرف بزن از نگاه می ترسم

بگو خدای سفر کرده زود برگردد

من از تصور چشمی براه می ترسم

 دوباره روح کسی گریه می کند در من

دوباره هق هق بی تکیه گاه می ترسم


۲ـ
بابا دلت خوش است توهم آسمان کجاست؟

 


دیگر برای سایه ما سایه بان کجاست؟

 


آه ای خدای خوب غزلها نگاه کن

 


این سفره های خالی ما... آب ونان کجاست؟

 


ما تکیه داده ایم به باد از ازل - نگو

 


دیوارهای آجروسیمانمان کجاست؟

 


همزاد ماست گریه بی اختیارتلخ

 


دامان مهربان تو ای مهربان کجاست؟

 


اهل زمین وفکر رسیدن به آسمان؟

 


بابا دلت خوش است توهم آسمان کجاست؟

 


 

یکشنبه 22 خرداد ماه سال 1384
(شعر در من مثل خاصیت شعر است مثل خاصیت سیب که شبیه سیب نیست)قطعه ای بود ازمقدمه دوست عزیزم آقای جهانبخش افشار برمجموعه شعرش با نام(دف ماه برانگشت ابر) واین هم شعری از مجموعه یاد شده که توسط انتشارات مگستان به چاپ رسیده است.


 ـ (اسم کیا یحیی بود؟

ـ اسم مرده ها پسر.)

زمین ترک میخورد

وترک می کرد چراغدان هوا ـ

هوس فروزش را.

باد ازکنار درختان سنجدوسیم های برق ـ

درز لای شیشه  را هو می کشید.

ودخترکان شرم

به خویش فرو اندر سوختند

کسی عنبر می سوزد.

((ـ بویحیی .بویحیی!

منم ببر.))

سروشیان قدیس.

باکفی کافورینه وجرعه ای شراب

پرده از دیدگان پسر چه های هیز نابالغ بر می دارند.

وعالم به خوفی کدر مات می شود.

کسی شیشه ی گلاب می چرخاند

ـ ((نه پسر .کاکلت سیاست هنو)).

هی! چنگ بد آهنگ زندگی!

خسته ام

چوبه ی دست بی کف موسام.

تکه تخته ی بی نوحم.

اه!

چقدر بی روحم.

(ـ کاکلم سیاس که سیاس.

دلم خونه بو یحیی.

دلم خونه بویحیی.*

*
بویحیی کنیه عزرائیل است.


دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1384
سلام..شرمنده از اینکه در این مدت نتوانستم به روز شوم.گرفتار همان اتفاقهای افتد ودانی بودم...با این وجود خوبیش این است که الان در خدمت دوستان نازنینی هستم که برای من هم همین مهمترین اصل است.آمدم گرچه چیزی در چنته ندارم ازخود.. سوغاتی سال جدید را برایتان شعری گیرا از آقای عمید صادقی نسب دارم

 برای من

وبرای ادامه زندگی
 
هیچ چیز خاصی لازم نیست.

اتاقی کوچک

مقداری کتاب

کمی طناب

 ویک دوست خوب خوب خوب

 که  به موقع

چار پایه را از زیر پایم بکشد

جمعه 28 اسفند ماه سال 1383
دوستان سال۸۳باتمام تلخیهاوشیرینیهایش دارد بار سفر رامیبندد گرچه تلخیهایش دریادها خواهدماند.بگذاربماند!بااین وجود امیدوارم که سال۸۴ سال پرباری(ازنوع شیرینش)برایتان باشد.سال نوع مبارک                  
                                                                                                      

جمعه 28 اسفند ماه سال 1383

(ساحره)

قفل بر دلم نزن ساحره

طعم تلخ حجله های باکره.

شب طلسم های عشقهای پاپتی

قفل بردلم نزن ساحره.

سیب های باغ تو هنوز نورس است

بوسه چینی از لبان تو گس است

مادیان چشم سرخ دشت ابتذال

ای نهایت زوال

نفرت تمام ــ

حسرت کدام،
بگوکدام شب تو را به کوچه های شب کشاند.

آن کرشمه های نازکانه ات چه شد.

غرق خسته گی!

لبانت ازهزار بوسه بی بهانه پینه بست.

ای تمام دلشکسته گی

پیکرت به زیر دشنه های صد عطش شکست.

شوق وشوق وشوق

تمام هستی تو را به باد داد.

آن غرور بی فروغ

تورا به کوچه های شب کشاند.

«مرگ ومرگ ومرگ

مرگ بی سترگ

مرگ ماده گرگ

زیر تازیانه های صد تگرگ»


شنبه 8 اسفند ماه سال 1383

من عصاره سایه خدنگی بیمارم

نصیبه ام کبودی

انگاره تمام آزردگیها

سرشاراز چکاچک ابلیس وخدا

زاده ازتلاقی دوروح آواره

هزاره آدمی به نو بررسیده

فرزند آرزوی شیطانم.

کویرهم مرابه فریاد نمی نشیند.


پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1383

حجامت حجم

درگلوگاه عصب

کفالت کفل راه را  بر ذهن اسب می شود

ومهنای درد درهنوز آمدن

برانتباه تباه می شود

تب آه می شود

آه می شود.

ومن تنها در منتها می مانم.


چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1383

بوی شراب بیهق

می پیچدازلبانت.

ماهی می خندد به روی ماهت.

موج گر می گیرد ازالتهابت.

اسطوره ایست عریان آن تن پوش سیاهت.

یکی می زند بر در(تق.تق)

بوی شراب بیهق.

مرغی می خواند(حق.حق)

بوی شراب بیهق.

  یاهو.یاهو

می کنه چشمات جادو

  آهو.آهو

این حسهای وحشی مال کجاست بانو.


چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1383
    (          )

صبح که از خواب پا میشم میشاشم تو ذهنم

((ای عشق همه بهانه از توست ))

هزارویک شب سهراب هم که باشی

مهرگیات نخواهم شد.

آی!

یکی به دادم برسه

دارم ملافه ذهنمو خیس میکنم.

چقدر بلند می افتم

استغفرواستفراغ.

اغم گرفته

ومرگ هنوز گوشاش سرخ نشده.

دارم زندگی رو تونفسهام چرت میزنم

بسه دیگه چرت وپرت!

پرت نشی نفله!

دل تودلم نیست

هرچی هست تواین دل هرزه گردمه!

عبورازبالاسر خدا که ممنوع نیست؟!

آخه من دیگه اون بچه چهارسال پیش نیستم

حالا دیگه چهل سالمه!!!

کی گفته که شاش و شیشه هردو از یه خونواده اند وازاهالی توازن شیشلیک.

شیشدرتونبندن بدبخت!

انزجارخودش چهار تا در داره

به زجرکشیدنش نمی ارزه.

خبردار وایستا بینم بچه!

می خوام بشاشم.

آی!

تراوشات ذهنم.

توچهار سوق انتظار هم که بشاشی

برات نون نمیشه.

پس راحت باش

بشاش توذهنت

((ای عشق همه بهانه از توست))


چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1383

صحنه اول(دوتادل تنهاکه می خوان باهم حرف بزنن _بالا سرشون دوتاچوبه دار_عمق صحنه دوتاگلدون که گلاش یکی بی رنگ ویکی دیگه سیاه_یه پرده سفید هم جلوی سن برای اینکه تماشاگرا نتونن محتویات دلارو ببینن.سبک نمایش هم یه جورایی ابزورد

دل اول- یه جورایی میگماکارمامسخره نیست که هرروزپامی شیم میایم اینجاوبه تنهایی هامون فکرمیکنیم
دل دوم-نه بابادلت خوشه.مگه میشه آدم ازتنهایی هاش فرارکنه.بشینه توکوچه های بی کسی شادی رو برقرارکنه
دل اول_اول دل واسه من عشق توموجاغش می کرد
دل دوم_خوب بعدش
دل اول_خوب بعدش می افتادوپای موجا لش می کرد
دل دوم-میگن یه جور دستگاه خش گیر اومده
دل اول-نه بابا همشون ازته یه کرباسند.به ماکه میرسندهمشون آس وپاسند
دل دوم-می دونی که جن چیه.یااینکه کی به کیه
دل اول-اولش یه جورآدم باحالی بود.بعدش افتادتورودخونه.سرماکه خوردحالی به حالی شد.نه ببخشید فکر کنم واحد پول ژاپونه

صحنه دوم(دوتادل تنها که می خوان باهم حرف بزنن.بالاسرشون دوتاکفتر.عمق صحنه دوتاتنگ ماهی.یکیشون خالی ازآب واون یکی بدون ماهی.یه پرده سیاه هم جلوی سن.برای اینکه تماشاگرانتونن محتویات تنگارو ببینن.سبک نمایش یه جورای نزدیک ابزورد

دل دوم می خواهدحرکت کند ولی نمی تواند باخود بلند زمزمه میکند:زندگی چوبه داره به خدا.روزوشب یه بیقراره به خدا.میشینه تاببینه کی میشکنیم.واسه ماچشم انتظاربه خدا
دل اول.اول ازگفته های دل دوم به هیجان آمده وبلند زمزمه میکند:بهار بهاره.چوبه داره.یه بیقراره.چشم انتظاره.فایده نداره. باید بباره
دل دوم-بارون میاد بهاره.کفتره بیقراره.تنگه ماهی نداره.زندگی برقراره



صحنه سوم(دودل تنهاکه می خوان باهم حرف بزنن.بالاسرشون هیچی نیست.عمق صحنه هیچی نیست.یه پرده هم جلوی سن نیست.پشت صحنه است برای اینکه تماشاگرانتونن پشت صحنه روببینن.سبک نمایش هم اگه خوب فکر کنیم هیچی نیست
دل اول یادل دوم فرقی نداره_عشق رادرعمق این صحنه می خواستیم نمایش دهیم
دل دوم یادل اول فرقی نداره_عشق تپه ایست که هرکره خری ازآن بالا میرود
هردوباهم_عشق سبزترازیک لجن مهتابیست

صحنه آخر:(دوتادل افتاده.تماشاگران هرچی فحش به زبونشون میاد بارکارگردان میکنن ومی رن اماکارگردان زهرخندی گوشه لبانش نقش بسته وفیکسه می شود تااینکه پرده بسته شود


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 12669


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...
لینک سایتها ووبلاگهای برگزیده


کارگاه شعروقصه
کتاب کوچه
شاهرگ
پندار
درج
دوات
کلاغ
شعر معاصر افغانستان
آوای آزاد
مجله فروغ
عباس معروفی
حمیراطاری
مریم هوله
داریوش آشوری
oxin
حسین گرجی
غزل پست مدرن
قابیل
ماندگار
ساراشعر
باغ شعر

عناوین آخرین یادداشت ها